گرانی بیداد می کند این روزها.....

گرانی بیداد می کند این روزها.....

عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی
برگزيده از كتاب (سوپ جوجه براي روح):
4 سالگي :باباي من مي تونه هر كاري رو انجام
بده.
۵ سالگي: باباي من خيلي چيزا مي دونه.
6 سالگي: باباي من زرنگتر از باباي توست.
8 سالگي: باباي من همه چيز رو هم نمي دونه.
10 سالگي: قديما اون وقتا كه بابابم همسن من
بود مطمئنا همه چيز با حالا فرق داشت.
12 سالگي: اوه بله طبيعتا بابا همه چيز رو در مورد
اون نمي دونه.بابا به قدري پير شده كه بچگي های
خودشم فراموش كرده.
14سالگي: به حرفهاي بابام توجه نكن.او ديگه از
مد افتاده!
21 سالگي: بابام؟خدا مرگم بده او ديگه كاملا از رده
خارجه.
25سالگي: بابا يه چيزايي در مورد اون مي دونه
البته خوب بايد هم بدونه چون يه پيراهن هم كه
باشه بيشتر از ماپاره كرده.
30 سالگي: شايد بهتر باشه از بابا بپرسيم كه
نظرش در اين مورد چيه.از هرچه بگذريم او تجارب
زيادي در زندگي كسب كرده.
35 سالگي: من دست به هيچ كاري نمي زنم مگر
اينكه اول با بابام مشورت كنم.
40 سالگي: موندم كه باباي خدا بيامرزم چه جوري
كارا رو راست و ريس مي كرد.او خيلي عاقل بود
دنيايي تجربه ذاشت.
50 سالگي: حاضرم همه چيزمو بدم و در عوض
بتونم چند لحظه اي در اين مورد با باباي خدا
بيامرزم مشورت كنم.حيف كه قدر اون همه هوش
و ذكاوتش را ندونستم.خيلي چيزا بود كه مي
تونستم ازش ياد بگيرم.
زور بازو چاره ي اين گرگ نيست
صاحب انديشه داند چاره چيست
اي بسا انسان رنجور پريش
سخت پيچيده گلوي گرگ خويش
وي بسا زور آفرين مرد دلير
هست در چنگال گرگ خود اسير
هر که گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته مي شود انسان پاک
وانکه از گرگش خورد هردم شکست
گرچه انسان مينمايد گرگ هست
وانکه با گرگش مدارا مي کند
خلق و خوي گرگ پيدا مي کند
در جواني جان گرگت را بگير
واي اگر اين گرگ گردد با تو پير
روز پيري گر تو باشي همچو شير
ناتواني در مصاف گرگ پير
مردمان گر يکدگر را مي درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
اينکه انسان هست اينسان دردمند
گرگها فرمانروايي مي کنند
وان ستمکاران که با هم محرمند
گرگهاشان آشنايان همند
گرگها همراه و انسانها غريب
با که بايد گفت اين حال عجيب؟

شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من
***
طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟
***
شب بود اما
صبح آمده این دوروبرها
این ردپای روشن اوست
این بال و پرها
***
لطفت برایم نسخه پیچید:
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِخورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم
آنگاه كه غرور كسي را له مي كني
آنگاه كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران مي كني
آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش مي كني
آنگاه كه بنده اي را ناديده مي انگاري
آنگاه كه حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي
آنگاه كه خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري
مي خواهم بدانم،
دستانت را بسوي كدام آسمان دراز مي كني؟؟

در باغ " بی برگی " زادم .
و در ثروت فقر غنی گشتم .
و از چشمه ی ایمان سیراب شدم .
و در هوای دوست داشتن ، دم زدم .
و در آرزوی آزادی سر بر داشتم .
و در بالای غرور ، قامت کشیدم .
و از دانش ، طعامم دادند .
و از شعر ، شرابم نوشاندند .
و از مهر ، نوازشم کردند .
و " حقیقت " ، دینم شد و راه رفتنم .
و " خیر " ، حیاتم شد و کار ماندنم .
و " زیبایی " ، عشقم شد و بهانه ی زیستنم !
" دکتر علی شریعتی "
وقتی پرنده ای زنده هست .... مورچه ها را می خورد
وقتی می میرد .... مورچه ها او را می خورند
زمانه و شرایط در هر موقعیتی میتواند تغییر کند ....
در زندگی هیچ کس را تحقیر یا آزار نکنید .
شاید امروز قدتمند باشید .... اما یادتان باشد
زمان از شما قدرتمند تر است ...!!!
یک درخت میلیون ها چوب کبریت را میسازد ...
اما وقتی زمانش برسد .... فقط یک چوب کبریت
برای سوزاندن میلیون ها درخت کافیست .
پس خوب باشید و خوبی کنید


آمدهام ای خوبترین!
ای بهترین!
ای مهربانترین!
تا در میهمانی بندگانت مرا نیز بپذیری و بخشش گناهان را بدرقه ی راهم کنی.
الهی العفو ، العفو ، العفو…
پ . ن :
قدر، باران رحمتی است که در جویبارِ هر فرد و هر جمع، به اندازه او جاری میشود
خدایا! در شب قدر هر چه خیر نصیب اولیائت می کنی نصیب ما نیز بگردان . . .
الهی آمین
التماس دعا
شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع وگریه و زاری بود.
در همین حال مدتی گذشت، تا آن که استاد خود را، بالای سرش دید،
که با تعجب و حیرت او را نظاره می کند.
استاد پرسید: برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری میکنی؟
شاگرد گفت: برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم،
و برخورداری از لطفش.
استاد گفت: سوالی میپرسم، پاسخ ده.
شاگرد گفت: با کمال میل استاد.
استاد گفت: اگر مرغی را پروش دهی، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آن که از گوشت و تخم
آن بهرهمند شوم.
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف
خواهی شد؟
شاگردگفت: خوب راستش نه...! نمیتوانم هدف دیگری از پرورش
آن مرغ برای خود، تصور کنم!
استاد گفت: حال اگر این مرغ برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را خواهی
کشت، تا از آن بهرهمند گردی؟!
شاگرد گفت: نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها برایم مهمتر و با ارزشتر
خواهند بود.
استاد گفت: پس تو نیز برای خداوند چنین باش!
همیشه تلاش کن، تا باارزشتر از جسم، گوشت، پوست و استخوانت گردی.
تلاش کن تا آن قدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و باارزش
شوی تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را به دست آوری.
خداوند از تو فقط گریه و زاری نمیخواهد، بیش از آن او از تو حرکت،
رشد، تعالی و با ارزششدن را میخواهد و میپذیرد،
نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را